爱情故事

Novels and short story _ long story _ 爱情故事

爱情故事

Novels and short story _ long story _ 爱情故事

爱情故事

爱情故事
رمان بالای هجده سال
رمان سانسور نشده
رمان ممنوعه
رمان عاشقانه
رمان اندروید
رمان موبایل
رمان مجازی

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

۵ مطلب با موضوع «شین براری» ثبت شده است

سانتریفیوژ در زیز زمین خانه شان انرژی هسته ای و .........  

 


    داستان کوتاه 

 

توی اتاق خوابم داشتم مخفیانه یه کارایی میکردم ، بعد از بستری شدن مادرم در اسایشگاه روحی فضا برای من توی خونه بازتر شده بود و خب دیگه مادری نبود که به بهانه ی جارو زدن هر هفته  جمعه ها زیر تخت خوابم رو چک کنه .     ولی من اون موقع توی سن رشد بودم و قد کشیده بودم ، دیگه برام سخت بود زیر تخت خواب به ازمایشات شیمی خودم ادامه بدم ، اللخصوص که پروژه ی جدیدم  واقعا  گامی رو به جلو محسوب میشد و حتی برخلاف سابق  انجام اونو از همه مخفی نگه داشته بودم ،  من داشتم نیترو گیلیسیرین می ساختم .   ماده ای به شدت  قابل انفجار و قدرت فراوان .      جا واسه انجام امور زیر تخت خواب قدیمی  تنگ بود و منم به انباری خونه  نقل مکان کردم ، جعبه کوچیکی که سابق جعبه چرخ خیاطی مادربزرگم  محسوب میشد رو  برداشتم و بردم کنج پنهان انباری  و پشت خرت پرت های قدیمی  قائم کردم ،   خب بعد مدتی  پدرم  با شک نگاهی به تلویزیون ، بعد رادیو و بعد دستگاه لحیم کاری  انداخت ، و از بالای عینک  نگاهی مشکوک به من و سپس نگاهی به درب انبار دوخت ،  پرسید ازم که   ؛    هیچ میپرسی حال مادرت چطوره؟ هیچ معلوم هست تمرکز و هوش حواست کجاست ؟...  داری باز چه دسته گلی آب میدی ؟  دیگه  ۱۳ سالت شده   ، کمی .... کمی..... 
اون نمیدونست که  جمله ی خودشو چطور تموم کنه ،  چون   نه میتونست بگه که    کمی بفکر درس مشقت باش 
   چون بالاتر از نمره ۲۰  نمره ی دیگری نبود تا من محکوم به تنبلی بشم . و منم کمتر از بیست  به خونه نمیاوردم هرگز ‌   
نه می تونست بگه که   کمی  عاقل شو 
چون واقعا بزرگتر از سن و سالم  رفتار میکردم . 
 خلاصه  اون  چند باری    تکرار  کرد که ؛   دیگه ۱۳ سالت شده ، کمی.....      کمی.....
من هم چشمام به لحظات دوخته شده بود و به کلام پدرم   و می خواستم ببینم  ادامه  چه خواهد  گفت  که اون   منصرف شد و گفت ؛   

 کمی ... کمی صدای  رادیو رو  زیاد کن ببینیم چی میگه ؟... 

 

رادیو راجع به  انتخابات  ریاست جمهوری   حرف میزد و میگفت که  رقابت اصلی بین رفسنجانی و  محمود احمدی نژاد  هست ...‌‌ 
بعدشم موج رو تغییر داد و دنبال  موج  رادیوفردا  گشت ....    و سپس پرسید :      ببینم نکنه بازم این رادیو رو دستکاری کردی و یهش چیزی اضافه و یا کم کردی!؟...   چون  صدای موج بیسیم مامور سر چهار راه داخلش شنیده میشه .... .
اون حق داشت ،  کار خودم بودم ،    سریع با لحن نادم و پشیمان گفتم :   خب من فقط می خواستم  گیرندگی رادیو توی موج اف -ام و  آ-ام   رو به مدار سوم تقویت کنم ، هیچ نفهمیدم چرا بعد از لحیم کاری  یهو چنین شد و  بین موج های کوتاه و بلند    یهو واسه خودش  یهویی  بیسیم پلیس رو هم میگیره یهویی‌....
پدر نگاهی زیر چشمی کرد و لبخندش رو پنهون کرد و سعی داشت اخم کنه و کمی سرزنش کنه منو ، که نتونست و خنده ای زیرکانه ماسیده شد به چهره اش .... 
گفت :   پس  همش  یهویی شد،.؟..  یهویی اومدی یه کاری کنی ولی یهویی یه چیز دیگه حاصل شد .  اون هم یهویی .  .   
فرداش موقع خروج از خونه  نگاهی به من انداخت و نگاهی به درب انباری ،  کمی سکوت کرد و بعد نگاهی به روی طاقچه و رادیو کهنه انداخت و گفت :  ببین پسرم من میرم آسایشگاه مادرت رو ترخیص کنم ، تو هم خونه رو تمیز کن ، و یه کاری کن تا لحظه ی ورود  با مشاهده ی نظم و انضباط و تمیزگی خانه    مادرت خوشحال بشه .     ضمنن  جان تو و جان تلویزیون ، مبادا اینم مثل رادیو کنی .  از الان گفته باشمااا ...    من دارم میرم ، ببینم چه گلی به سر خودت میزنی ، حسابی خونه رو به رنگ و لعاب بیار ،  و لحظه ی ورود  حتما  بیا جلو و به مادرت خوش امد بگو ،    یه کتاب هم دست بگیر   مثلا سخت درگیر امتحانات هستی ، چون هربار رفتم عیادت مادرت   اون پرسید  پس  تو کجایی و چرا نیومدی ببینیش  و منم الکی گفتم سخت مشغول و درگیر  مرور کتاب هات هستی و توی فرجه ی امتحانات ...  دیگه سفارش نکنم ‌...


پدر رفت و من نیز  به انبار رفتم  تا باقی ازمایش شیمی رو انجام بدم  ،  و واقعا زمان از دستم در رفت و لحظه ای بطور تصادفی مواد شیمی با  انبر فلزی برخورد کردن  ،  واکنش نشون دادن و بخاری سمی و خطر ناک بلند شد ، سریع انبار رو ترک کردم ، دود و بخار شدید تر میشد ، میدونستم که هر لحظه ممکنه آتیش و انفجار رخ بده ، ولی  از طرفی  من کلی  سدیم  روی میز توی انبار داشتم  ،  با این حال که میدونستم سدیم بخودی خود خطر ناک نیست  اما  باعث شده بود که نتونم با یه سطل آب  به بحران خاتمه بدم ، چون یک سطل اب واکنش شیمیایی رخ داده رو خنثی میکرد ولی یقینن اب روی سدیم می ریخت و اون وقت سبب واکنش شدیدتری در تیکه های سدیم میشد  و اون دیگه  اتشسوزی نبود  بلکه  انفجار رخ میداد ،  توی  همین افکار بودم که صدای بسته شدن درب خونه رو شنیدم ،  نیتراکلیسیرین  از دود نارنجی اولیه به جوشش ثانویه و همجوشی رسیده بود و بخار غلیظ سفید رنگی حاصل شده بود  و جرقه های ریز و زیبایی درون اون دود غلیظ و سفید قابل رویت بود ،  که پشت سرم  سایه ی مادر و پدرم رو دیدم ، سریع درب انباری رو بستم    پدر با دستپاچگی  سطل اب رو برداشت و من هم طبق برنامه کتابی دستم گرفتم و رفتم جلو پیشواز مادرم  و سعی کردم زاویه دید مادر رو بسمت دیگر حیاط تغییر جهت بدم    و از شکوفه ی انار جای مونده روی شاخه درخت  و یا لانه ی پرنده های قمری بالای پیچک یاس و اقاقی گفتم  و حتی تکه ابر  در حال گذر در اسمان و   هم زمان که تلاش بی وقفه ای برای پرت کردن حواسش رو پی گرفته بودم   ولی انگار شک کرده بود و همش نیم نگاهی به درب انباری داشت ، همین حین  دیدم پدر برای چندمین بار با هیجان و سراسیمگی میاد و سطل سطل آب بر میداره از توی حوض و میره سمت انبار ،   و ناگهان  یاد  سدیوم ها افتادم و  لحظه ای عبور پدر از کنارم   اونو متوقف کردم ،  به پدر گفتم :  نه....   اتش کنترل شده بهتره یا انفجار سه مرحله ای ؟...   ، پدرم متوجه ی اهمیت پرسش من نشد ،  پس سراسیمه و هیجان زده  افتان و خیزان از حوض اب برداشت و رفت سمت انبار ،  
   خب من سه تکه سدیم توی اون جعبه خیاطی داشتم  که یقینن جداگانه و با تاخیر کوتاه صدم ثانیه ای  عمل خواهند کرد ،   چون پدر آب ریخته سمت جعبه ی خیاطی ، و اونها فقط با  تماس مایعات  واکنش شیمیایی نشون میدن    ، لحظاتی بعد من همچنان  لبخندی احمقانه به چهره داشتم و مادرم چشماش درشت و متعجب و حیران مونده بود که چرا از انبار  دود سفید رنگی بلند شده و  چرا پدر سطل رو آب میکنه ،   من جلو رفتم و وانمود کردم  چیزی نیست ،  الان تموم میشه ، اخ من سخت درگیر امتحانات بودم و نشد که.....
صدای پاشیدن آب همانا و  صدای انفجار تکه های سدیم همان . .  با اینکه انفجارهای وحشتناک و قوی ای بودن  ولی باز  قدرت تخریب بالایی نداشتن    و اسیبی به انبار نرسید  ،   البته منظورم این هست که غیر از درب چوبی که از چهارچوب کنده شده بود ، و سقف انبار که از قبل فرسوده بودش ، دیگه اتفاق خاصی نیفتاد و دیوارها  پابرجا موندن ،   ما هم مدتی بعد سقف جدیدی برای انبار درست کردیم و درب رو دیگه نزاشتیم  چون  اینطوری لااقل  معلوم میشد که اگر من رفتم داخل  انبار  مشغول چه کاری هستم ‌.... ..
من هم مدتی  هیچ کار دیگری نکردم ،  تقریبا تا اخرین امتحان ثلث اول  هیچ پروژه ای رو شروع نکردم ،   من بیشتر  محو مطالعه و ساز و کار   راکتور اتمی  شده بودم  ، اون قدر از معلم شیمی مدرسه  سوال پرسیده بودم که اگر جایی منو میدید  راه خودشو کج میکرد  ،  حسابی کلافه شده بود از دستم .  این درحالی بود که من حتی دانش اموزش نبودم   ولی میرفتم سر کلاسش مینشستم . 

ماجرای اصلی و تموم اتفاقاتی که  کل کشور رو تحت تاثیر قرار داد و به گوش همه رسید و عده ای خندیدند  و حرف رییس جمهور رو مسخره کردن   و خیال کردن که داره  اغراق میکنه و خالی میبنده  ،  همه و همه  از همون مقطع شروع شد ،   
   من که برام فرقی نداشت  رییس جمهور کی باشه ،  ولی هرچی بود   کمو بیش  می شنیدم و دیده بودم توی اخبار  که محمود احمدی نژاد  رییس جمهور شده ،  خب طبعا به من و پروژه ی جدیدم  بی ارتباط  بود  ، ولی سیر اتفاقات  طوری جلو رفت که ما رو به هم گره زد . 
الان میگم ماجرا چی بود .

خلاصه میکنم براتون  ،  من طی اون سال و سال بعد و سال بعدتر   تمام و کمال سرگرم تهیه سخت افزار و وسایل مورد نیاز برای پروژه ی جدیدم بودم .     کمی بلند پروازانه بود . خودمم میدونم .  ولی وقتی که روی کاغذ بیاری  برات خیلی ساده و قابل فهم و دسترس  میشه ،   من چهار تا  عنصر و ماده شیمیایی به شدت کمیاب نیاز داشتم ،  به چند تا  قطعه و دستگاه نیاز داشتم که هیچ کجای دنیا  نمیفروشند ، چون مصرف عمومی نداره ، من قادر به ساختش نبودم  پس  با  سربرگ مخصوص دبیرستان  و یک مهر جعلی  با  اسم مدیر دبیرستان و مهر تایید جعلی و فتوشاپ مدیر مسیول اموزش پرورش ناحیه و منطقه شهرمون    کلی نامه نگاری کردم با  دانشکده صنعتی شریف ، دانشکده فنی مهندسی شیراز ،  با دانشگاه بین المللی قزوین ، با ... با....    عنوان تمام نامه ها این بود که ما  مدرسه ای دولتی و تقریبا  فاقد امکانات مناسب فنی و تخصصی در زمینه ی آزمایشگاه شیمی هستیم ،  درحالیکه  بالاترین رتبه های کنکور شیمی  مربوط به دانش اموزان و فارغ تحصیلان دبیرستان ما میشه  ولی حتی  ماکت و یا قطعات کهنه و قدیمی و فاقد کاربرد عملیاتی رو هم نداریم تا به دانش اموزان نشان بدهیم که وقتی میگوییم   دستگاه  ایزوتوپ‌  هسته ای ، یا  سانتریفیوژ    منظورمان  چیست .  
 
  ما حتی تصویر مناسبی از تجهیزات  شیمی هسته ای در دسترس نداریم تا لااقل عکس دستگاه ها را نشان دهیم به دانش اموزان ، و چون این سطح از دانش  جزو  جزوات ضروری گنجانده شده در درس شیمی انان نیست  پس اموزش پرورش نیز  کمکی نمیکند برلی تهیه انان .  


خلاصه  طوری می نوشتم که دلشون به رحم بیاد و یا به رگ غیرتشون بر بخوره ،   خودمو  دبیر شیمی دبیرستان جا میزدم  ولی آدرس انبار دبیرستان را  عامدانه  ادرس  خودم رو میدادم و قید میکردم که شماره تماس انبار و مسیول خدمات و نگهبانی و حراست انبار نیز   نام پدرم را می نوشتم ، شماره تلفن نیز شماره خانه خودمان .   البته شماره تماس مدرسه را هم مینوشتم .    اما ان شماره ای که هنیشه قطع است را می نوشتم .   

حدود هشتاد نامه به شرکت های مرتبط با تجهیزات شیمی هسته ای  و مراکز علمی نوشتم ،  و پس از شش ماه  انقدر تجهیزات برایم ارسال شد که واقعا نمی دانستم  با انان چه کنم . 

۲ نظر ۲۴ نوامبر ۲۵ ، ۰۲:۳۳
قصه شب

✍ رحیم قمیشی

۰ نظر ۱۱ سپتامبر ۲۵ ، ۰۰:۲۶
کانون شاملو
۲ نظر ۲۰ آگوست ۲۵ ، ۱۷:۳۹
کانون شاملو
۰ نظر ۲۶ ژانویه ۲۴ ، ۰۱:۴۲
کانون شاملو


آمبولانس نرسید و صدای جیغ از داخل خانه ی مادربزرگ  برخواست .  شیون بود و آه و ناله و داد و بیداد .  به رسم جنوبی ها  به وقت عزا  ، کسی هل می‌کشید.    دیگری دوید تا پرده ی سیاهی بر سر دری خانه بیاویزد‌  .  اما پس این اورژانس لعنتی چرا نیامد و نرسید به فریاد مان .    من نیز سمت منزل و درب چوبی و زهوار در رفته و باز  ، سپس حیاط و ایوان میدوم .  

  بی اختیار  من نیز مانند  زنان دیگر  جیغ میکشم . 
    ناگهان:از داخل جمعیت کسی  فریاد می کند
تو که همیشه ی خدا دیر می رسی ، پس دیگر برای چه این همه جیغ می کشی؟
     فردای آن وداع ،  در  آرامستان‌  ،  قبر های جدیدی  سنگ می‌شوند.      بر مزار  پر از گل های  پر پر و خوش رنگ می‌شوند ‌ .  آخ که بی شک  این دلم برای مادربزرگ  چه سخت تنگ می‌شود.   
همه چیزدر نهایت, تمام می‌شود. ولی غصه ها ، نه‌ . هرگز.  غم مرگ عزیزان  تمام شدنی نیست،  کش می آید و  کم کم  باریک  و کمرنگ می‌شوند.   هر کدام  آمده ایم  تا  برویم .   عجل و لحظه ی پایان ، 
گاهی کنار همین خیابان تمام می کند
گاه روی تختی که خوابیده ای. 

زندگی هست دیگر
چه می شود گفت. 
عمر است و  شتابی دارد ،  نقطه ی آغاز و پایانی دارد
چهار فصل تقویم ، نسیم و خوش  بارانی دارد ‌  .  فصل بلند و  تب تند خورشید و  خزانی  دارد ‌  . سرمای تقدیر و سوز و گدازی‌  دارد .  


در همین افکارم  ،  با پرسشی بی جواب  در پیکارم 
پرسشی که شده در ناخودآگاهم مطرح 

سرم درد گرفته سمت جنوب . 
واقعا  چرا؟  پس کجا ماند؟  چرا نیامد این  آمبولانس 

شاید می‌شد نجاتش داد . به لطف آنان  آب حیاتش داد . 

ناسلامتی قرار بود  هفته نخست ماه مهر   عقدکنانم‌  باشد ‌ .  
چه حیف ....
سوی خانه روانه 
آن هم خسته و بی رمق  در شبانه
چرا شهر  تاریک است و بوی  دود و صدای  انفجار ،  اینجا که یمن  نیس!...   
خبری از عبور و مرور های عادی نیست .    چرا  همگان می‌دوند  در جهتی خلاف  عقربه ها . 
چشمانم می افتد به کنار 
ای ولی بر من . 
.  کیوسک سبز تلفن را کجا میبری دخترجان ؟!..   این که گوشی موبایل همراه نیست  ،   که بتوانی همراه خودت حمل کنی ،  
وای بر من 
   چه میکنی پسرجان ؟..   
  چراغ راهنمایی رانندگی  را چرا بر پشت خود بسته ای !..  
شرم را خورده  ، حیا را قورت داده و شیشه پلیس را شکسته ای .  
ای چشم سفید .  چرا شال و روسری بر سرت نیست .  
آهای با شمام 
   کیوسک  را  شیشه نوشابه نزنید ، 
 ای وای بر من ،  آین نوشابه چرا آتش به دامن می‌زند.... 
 این خودروی  نیم سوخته  چرا بر روی سقف پارک کرده است... 
چرا اینچنین  وسط جاده راه را بند  کرده است     
  در عجبم .  نکند  من در کابوس  اسیرم و خود نیز نمی‌دانم.    
    وای بر من ،  آین  پلیس به کجا چنین  شتابان می‌رود،    
عده ای نیز به دنبالش می‌دوند.  پس چرا  دیگران در تعقیب وی ،  و او هست مشغول فرار .  
    همه چی  وارونه  است و یا  خراب  از قرار .
    به گمانم  گشته ام  خول و یا میبینم سراب .  لابد این از فرط  غم عمیق   فوت خانم بزرگ  و شوک حاصل از مرگ عزیزان   حاصل  شده است 
   گشته ام خیالاتی و  توهمات آشوب زده ای  را  من دچار ‌  . 
 
  به منزل میرسم .  اول ماه مهر است و تمام . 
  گورش را گم کرد  خورشید و گرمای  تابستان .
  رسید عاقبت با من همزمان ، 
این فصل زرد  بد یمن یعنی
  خزان

خب بگویم برایتان من از کمی پیش تر .  
   به یاد دارم  در  سال پیش  همین موقع بود 
قرار بر  برگزاری مجلس عقد و ازدواج بود در روز هفت از ماه هفت  .  اما  ظاهرا  نمیخواست  اینچنین  تقدیر .  چون  دو روز مانده به برپایی  ازدواج .... به ناگهان ....                     
  و  ناگهان .....
آخ....   باز  یادم  آمد  ، چه  شبی بود.   پر از اضطراب و التهاب .     آن روز.....  البته  روز  که  نبود  بلکه شب بود . 
  باران و چکه چکه  از سقف می چکید و ظرف مسی سرجهیزیه مادرم  زیر چکه های سقف  لبریز آب گشته بود .   با آنکه هوا سرد بود ولی  عطشی سراپایم را گرفته بود ،  تشنه بودم  ،  و خیس .    البته باران  شکل  هاشور زدگی ها  بر سقف می‌بارید  و من  آشوب زدگی را حس  کرده بودم  پیشاپیش  از روبرو .    گویی تاریخ تکرار می‌شد  مو به مو .  آن شب  درونم  فوران احساس  بود ،  درب را آرام بسته  بودم  چون  گوش های مادرم  حساس  بود .  کفش هایم  را  منظم  جفت کرده بودم چون مادربزرگ  وسواس  بود .    تقریبا  سکوت داخل خانه  رخنه کرده بود ‌  .  آیینه ی جیوه پریده  نگاهی به من  ،سپس  عشوه  کرده  بود .   از لای  درز باز درب و چارچوب اتاق کمی سکوت می وزید به اندرون.    ظاهرا  پیش از ورود من ،   مرگ چون دزدی به خانه مان زده بود .  
و من تا برسم _ که در خواب هم نمی رسم، یا که مثل همیشه  دیر  میرسم ،     مرگ  کارش  را  کرده بود و... 

   من ماتم برده بود ، چون روبرویم  یک پدربزرگ بود که نبود . 
یعنی     چیزی هست که دیگر در جایش نیست.
   پدر بزرگ  در  رخت خواب  فوت کرده بود . 
  عجل  و عزرائیل  پدر بزرگ  را شبانه برده بود . 
مادربزرگ را  اما  خیرگی  به برفک های تلویزیون  ، نشسته بر نیمکت چوبی ،  خوابش  برده  بود .  
خب هرگز نگذاشتم تا  بفهمد  دلیل  مرگ  شوهرش  را. 
خب  او بی آنکه بداند  ، بی اختیار چهارپایه چوبی اش را رو در روی  تلویزیون  کشانده  بود ،  بی اطلاع از اینکه  پایه اش را بر مسیر شلنگ اکسیژن  گذاشته بود .   بیچاره  پدربزرگ  از خفگی  جان سپرده بود ‌ . خب زندگی است و هزار رنگ دارد .  
چیزها را یک جور نمی برد
مثلن پدر بزرگ را یک جا نبرد و در بستر مرگ و آخرش هم با خفگی و کمبود اکسیژن  برده بود به دیاری باقی. .  
اما مادرم ..... 
( آن اواخر چون شکسته بود
  عزرائیل  با احتیاط ذره ذره برده بود 
  و برای شب آخر
اندازه اسمی ازش مانده بود در گوشه ی تخت بیمارستان 
گفت :   مگه نگفته بودی که هر شش ساعت یه دونه بخورم ؟ 
 من نیز مجدد تاکید  کرده بودم . ولی کمی بیشتر که توجه  کرده  بودم    کاشف بعمل آورده بودم   ظاهرا  سو تفاهمی  شده ، چون  مادر  اشتباهن  شیاف  را  گفته بود .  ولی من .....   قرص فشار را گفته بودم . طفلکی هر بار  سر وقت    یک  شیاف  خورده بود .  از قضا  بعد غذا  هم  خورده بود .    اما خب  زندگی  است  دیگر  ، چه می‌توان گفت.. ‌. 
      
  چیزی نگویم  بهتر است .  مادر در همان لحظه آخر  عزم کرده بود چیزی بگوید  بر من ، ولی 
چیزی نگفت ،  چون عجل مهلت نداد و عمرش ربود ‌ 
 شاید عزرائیل هم بودش عجول.  
 شایدم  عزرائیل نمی‌دانست که آن سال  قرار ازدواجم  را  با  مرگ مادر  ، از میان برده بود .   و خواستگارم را  گرد غبار  مرگ  مادر  و  محو در سکوت  ،    باد برد. مرا به کلی از یاد برد ‌  .  به گمانم سر خور بود  بیشرف .  

از آن پس 
  عکس مادر با روبان‌  سیاه  گوشه ی تابلو  خاک  خورد.     خب  چرا  سرتان را  درد آورده ام.     از همان روز نخست   ، من  شانس و اقبالم خوب  نبود.  
  رنگ رخسار  روزگارم هم  کبود .     تقدیر  بخت و اقبالم‌ را ربود .    خواستگاری  بهر من ، در نزدیکای این دیار که نبود .   مگر مسافری می آمد و بخت و اقبال خوشی می آورد.   حتی در بچگی 
روزی بر سر کلاس  درس   و زمان  امتحان  پرسش های شفاهی و  سخت ،  چقدر در دلم  دعا  خوانده بودم که  اسمم را  نخواند  دبیر  تندخو و تلخ  . 
عاقبت  اسم دیگری را  دیده بود ، او را بهر پاسخگویی  بر سر تخته تابلو برده بود .  ولی  او  به محض دهان گشودن و گفتن پاسخ و جواب ،  طبق  معمول   ، دچار  لوکنت و جود  گشته بود .   
ای لعنت بر این  اقبال بد و بخت . 
معلم منصرف گشته بود،  درون دفتر نمره گشته بود  چشمش به اسم من بخت برگشته  خورده بود  و خطاب به دانش آموز پای تخته تابلو  گفته بود: 
به زحمتش نمی ارزد  ، 
همان‌جا خطش زد
و بجایش مرا پای تخته برده بود  )
زندگی هست دیگر
چه می شود گفت.... 
خب  سال دیگر  اگر  خواستگاری گیرم  آمد ،  دیگر  اصرار  نمیکنم   هفتم  ماه  هفت  باشد  روز  جشن. 

چون  به گمانم  برایم   خوش  یمن  نبوده و نکرده روبه من شانس و اقبال و بخت .
در ضمن  شما  هم  دعوتید‌.    نگران نباشید  ،خطری ندارم من .  خواستگار های  قبلی  سرخور  بودند  و بس .  
  خب  زندگی  است  دیگر 
چه می توان گفت.....   
راستی  شما  برادر  یا پسرعمو  یا  پسر خاله ای از شهر دور  ندارید  ؟..   . من در مسیر ازدواج  هستم سر سخت و صبور .    اما  لعنت به این عزرائیل و قبور .  
جوانی ام  آرام آرام  گشته محو در عبور .    و من نیز  عزادار و سیاه پوش  در سکوت .  .  خب دیگر کسی نمانده  تا اینبار  در ماه مهر  و روز هفت ،  بخواهد بمیرد  ، پیش از این  همگی  مرده اند. 
خواستگار  باید  مصر باشد و سر تق .    نه اینکه  توان  چند سال انتظار را نداشته  باشد و  منصرف  شود .  آخرش  میکنم دق.  پس چرا تن نمیکنم سفیدی‌ رخت عروس .     پسر خوب و پولدار  که  اهل شهر های دور باشد و خوشگل، کمی هم سرتق و سرسخت   سراغ ندارید  که  باشد  دم بخت ؟... 
  البته جهیزیه  هم  ندارم  ، خب این که نیست مشکل.

  خب زندگی  است  دیگر ، چه می توان گفت.....  


  

۴ نظر ۰۳ اکتبر ۲۲ ، ۱۸:۴۶
کانون شاملو