- ۳ نظر
- ۱۳ ژانویه ۲۶ ، ۲۰:۱۷
سانتریفیوژ در زیز زمین خانه شان انرژی هسته ای و .........
داستان کوتاه
توی اتاق خوابم داشتم مخفیانه یه کارایی میکردم ، بعد از بستری شدن مادرم در اسایشگاه روحی فضا برای من توی خونه بازتر شده بود و خب دیگه مادری نبود که به بهانه ی جارو زدن هر هفته جمعه ها زیر تخت خوابم رو چک کنه . ولی من اون موقع توی سن رشد بودم و قد کشیده بودم ، دیگه برام سخت بود زیر تخت خواب به ازمایشات شیمی خودم ادامه بدم ، اللخصوص که پروژه ی جدیدم واقعا گامی رو به جلو محسوب میشد و حتی برخلاف سابق انجام اونو از همه مخفی نگه داشته بودم ، من داشتم نیترو گیلیسیرین می ساختم . ماده ای به شدت قابل انفجار و قدرت فراوان . جا واسه انجام امور زیر تخت خواب قدیمی تنگ بود و منم به انباری خونه نقل مکان کردم ، جعبه کوچیکی که سابق جعبه چرخ خیاطی مادربزرگم محسوب میشد رو برداشتم و بردم کنج پنهان انباری و پشت خرت پرت های قدیمی قائم کردم ، خب بعد مدتی پدرم با شک نگاهی به تلویزیون ، بعد رادیو و بعد دستگاه لحیم کاری انداخت ، و از بالای عینک نگاهی مشکوک به من و سپس نگاهی به درب انبار دوخت ، پرسید ازم که ؛ هیچ میپرسی حال مادرت چطوره؟ هیچ معلوم هست تمرکز و هوش حواست کجاست ؟... داری باز چه دسته گلی آب میدی ؟ دیگه ۱۳ سالت شده ، کمی .... کمی.....
اون نمیدونست که جمله ی خودشو چطور تموم کنه ، چون نه میتونست بگه که کمی بفکر درس مشقت باش
چون بالاتر از نمره ۲۰ نمره ی دیگری نبود تا من محکوم به تنبلی بشم . و منم کمتر از بیست به خونه نمیاوردم هرگز
نه می تونست بگه که کمی عاقل شو
چون واقعا بزرگتر از سن و سالم رفتار میکردم .
خلاصه اون چند باری تکرار کرد که ؛ دیگه ۱۳ سالت شده ، کمی..... کمی.....
من هم چشمام به لحظات دوخته شده بود و به کلام پدرم و می خواستم ببینم ادامه چه خواهد گفت که اون منصرف شد و گفت ؛
کمی ... کمی صدای رادیو رو زیاد کن ببینیم چی میگه ؟...
رادیو راجع به انتخابات ریاست جمهوری حرف میزد و میگفت که رقابت اصلی بین رفسنجانی و محمود احمدی نژاد هست ...
بعدشم موج رو تغییر داد و دنبال موج رادیوفردا گشت .... و سپس پرسید : ببینم نکنه بازم این رادیو رو دستکاری کردی و یهش چیزی اضافه و یا کم کردی!؟... چون صدای موج بیسیم مامور سر چهار راه داخلش شنیده میشه .... .
اون حق داشت ، کار خودم بودم ، سریع با لحن نادم و پشیمان گفتم : خب من فقط می خواستم گیرندگی رادیو توی موج اف -ام و آ-ام رو به مدار سوم تقویت کنم ، هیچ نفهمیدم چرا بعد از لحیم کاری یهو چنین شد و بین موج های کوتاه و بلند یهو واسه خودش یهویی بیسیم پلیس رو هم میگیره یهویی....
پدر نگاهی زیر چشمی کرد و لبخندش رو پنهون کرد و سعی داشت اخم کنه و کمی سرزنش کنه منو ، که نتونست و خنده ای زیرکانه ماسیده شد به چهره اش ....
گفت : پس همش یهویی شد،.؟.. یهویی اومدی یه کاری کنی ولی یهویی یه چیز دیگه حاصل شد . اون هم یهویی . .
فرداش موقع خروج از خونه نگاهی به من انداخت و نگاهی به درب انباری ، کمی سکوت کرد و بعد نگاهی به روی طاقچه و رادیو کهنه انداخت و گفت : ببین پسرم من میرم آسایشگاه مادرت رو ترخیص کنم ، تو هم خونه رو تمیز کن ، و یه کاری کن تا لحظه ی ورود با مشاهده ی نظم و انضباط و تمیزگی خانه مادرت خوشحال بشه . ضمنن جان تو و جان تلویزیون ، مبادا اینم مثل رادیو کنی . از الان گفته باشمااا ... من دارم میرم ، ببینم چه گلی به سر خودت میزنی ، حسابی خونه رو به رنگ و لعاب بیار ، و لحظه ی ورود حتما بیا جلو و به مادرت خوش امد بگو ، یه کتاب هم دست بگیر مثلا سخت درگیر امتحانات هستی ، چون هربار رفتم عیادت مادرت اون پرسید پس تو کجایی و چرا نیومدی ببینیش و منم الکی گفتم سخت مشغول و درگیر مرور کتاب هات هستی و توی فرجه ی امتحانات ... دیگه سفارش نکنم ...
پدر رفت و من نیز به انبار رفتم تا باقی ازمایش شیمی رو انجام بدم ، و واقعا زمان از دستم در رفت و لحظه ای بطور تصادفی مواد شیمی با انبر فلزی برخورد کردن ، واکنش نشون دادن و بخاری سمی و خطر ناک بلند شد ، سریع انبار رو ترک کردم ، دود و بخار شدید تر میشد ، میدونستم که هر لحظه ممکنه آتیش و انفجار رخ بده ، ولی از طرفی من کلی سدیم روی میز توی انبار داشتم ، با این حال که میدونستم سدیم بخودی خود خطر ناک نیست اما باعث شده بود که نتونم با یه سطل آب به بحران خاتمه بدم ، چون یک سطل اب واکنش شیمیایی رخ داده رو خنثی میکرد ولی یقینن اب روی سدیم می ریخت و اون وقت سبب واکنش شدیدتری در تیکه های سدیم میشد و اون دیگه اتشسوزی نبود بلکه انفجار رخ میداد ، توی همین افکار بودم که صدای بسته شدن درب خونه رو شنیدم ، نیتراکلیسیرین از دود نارنجی اولیه به جوشش ثانویه و همجوشی رسیده بود و بخار غلیظ سفید رنگی حاصل شده بود و جرقه های ریز و زیبایی درون اون دود غلیظ و سفید قابل رویت بود ، که پشت سرم سایه ی مادر و پدرم رو دیدم ، سریع درب انباری رو بستم پدر با دستپاچگی سطل اب رو برداشت و من هم طبق برنامه کتابی دستم گرفتم و رفتم جلو پیشواز مادرم و سعی کردم زاویه دید مادر رو بسمت دیگر حیاط تغییر جهت بدم و از شکوفه ی انار جای مونده روی شاخه درخت و یا لانه ی پرنده های قمری بالای پیچک یاس و اقاقی گفتم و حتی تکه ابر در حال گذر در اسمان و هم زمان که تلاش بی وقفه ای برای پرت کردن حواسش رو پی گرفته بودم ولی انگار شک کرده بود و همش نیم نگاهی به درب انباری داشت ، همین حین دیدم پدر برای چندمین بار با هیجان و سراسیمگی میاد و سطل سطل آب بر میداره از توی حوض و میره سمت انبار ، و ناگهان یاد سدیوم ها افتادم و لحظه ای عبور پدر از کنارم اونو متوقف کردم ، به پدر گفتم : نه.... اتش کنترل شده بهتره یا انفجار سه مرحله ای ؟... ، پدرم متوجه ی اهمیت پرسش من نشد ، پس سراسیمه و هیجان زده افتان و خیزان از حوض اب برداشت و رفت سمت انبار ،
خب من سه تکه سدیم توی اون جعبه خیاطی داشتم که یقینن جداگانه و با تاخیر کوتاه صدم ثانیه ای عمل خواهند کرد ، چون پدر آب ریخته سمت جعبه ی خیاطی ، و اونها فقط با تماس مایعات واکنش شیمیایی نشون میدن ، لحظاتی بعد من همچنان لبخندی احمقانه به چهره داشتم و مادرم چشماش درشت و متعجب و حیران مونده بود که چرا از انبار دود سفید رنگی بلند شده و چرا پدر سطل رو آب میکنه ، من جلو رفتم و وانمود کردم چیزی نیست ، الان تموم میشه ، اخ من سخت درگیر امتحانات بودم و نشد که.....
صدای پاشیدن آب همانا و صدای انفجار تکه های سدیم همان . . با اینکه انفجارهای وحشتناک و قوی ای بودن ولی باز قدرت تخریب بالایی نداشتن و اسیبی به انبار نرسید ، البته منظورم این هست که غیر از درب چوبی که از چهارچوب کنده شده بود ، و سقف انبار که از قبل فرسوده بودش ، دیگه اتفاق خاصی نیفتاد و دیوارها پابرجا موندن ، ما هم مدتی بعد سقف جدیدی برای انبار درست کردیم و درب رو دیگه نزاشتیم چون اینطوری لااقل معلوم میشد که اگر من رفتم داخل انبار مشغول چه کاری هستم .... ..
من هم مدتی هیچ کار دیگری نکردم ، تقریبا تا اخرین امتحان ثلث اول هیچ پروژه ای رو شروع نکردم ، من بیشتر محو مطالعه و ساز و کار راکتور اتمی شده بودم ، اون قدر از معلم شیمی مدرسه سوال پرسیده بودم که اگر جایی منو میدید راه خودشو کج میکرد ، حسابی کلافه شده بود از دستم . این درحالی بود که من حتی دانش اموزش نبودم ولی میرفتم سر کلاسش مینشستم .
ماجرای اصلی و تموم اتفاقاتی که کل کشور رو تحت تاثیر قرار داد و به گوش همه رسید و عده ای خندیدند و حرف رییس جمهور رو مسخره کردن و خیال کردن که داره اغراق میکنه و خالی میبنده ، همه و همه از همون مقطع شروع شد ،
من که برام فرقی نداشت رییس جمهور کی باشه ، ولی هرچی بود کمو بیش می شنیدم و دیده بودم توی اخبار که محمود احمدی نژاد رییس جمهور شده ، خب طبعا به من و پروژه ی جدیدم بی ارتباط بود ، ولی سیر اتفاقات طوری جلو رفت که ما رو به هم گره زد .
الان میگم ماجرا چی بود .
خلاصه میکنم براتون ، من طی اون سال و سال بعد و سال بعدتر تمام و کمال سرگرم تهیه سخت افزار و وسایل مورد نیاز برای پروژه ی جدیدم بودم . کمی بلند پروازانه بود . خودمم میدونم . ولی وقتی که روی کاغذ بیاری برات خیلی ساده و قابل فهم و دسترس میشه ، من چهار تا عنصر و ماده شیمیایی به شدت کمیاب نیاز داشتم ، به چند تا قطعه و دستگاه نیاز داشتم که هیچ کجای دنیا نمیفروشند ، چون مصرف عمومی نداره ، من قادر به ساختش نبودم پس با سربرگ مخصوص دبیرستان و یک مهر جعلی با اسم مدیر دبیرستان و مهر تایید جعلی و فتوشاپ مدیر مسیول اموزش پرورش ناحیه و منطقه شهرمون کلی نامه نگاری کردم با دانشکده صنعتی شریف ، دانشکده فنی مهندسی شیراز ، با دانشگاه بین المللی قزوین ، با ... با.... عنوان تمام نامه ها این بود که ما مدرسه ای دولتی و تقریبا فاقد امکانات مناسب فنی و تخصصی در زمینه ی آزمایشگاه شیمی هستیم ، درحالیکه بالاترین رتبه های کنکور شیمی مربوط به دانش اموزان و فارغ تحصیلان دبیرستان ما میشه ولی حتی ماکت و یا قطعات کهنه و قدیمی و فاقد کاربرد عملیاتی رو هم نداریم تا به دانش اموزان نشان بدهیم که وقتی میگوییم دستگاه ایزوتوپ هسته ای ، یا سانتریفیوژ منظورمان چیست .
ما حتی تصویر مناسبی از تجهیزات شیمی هسته ای در دسترس نداریم تا لااقل عکس دستگاه ها را نشان دهیم به دانش اموزان ، و چون این سطح از دانش جزو جزوات ضروری گنجانده شده در درس شیمی انان نیست پس اموزش پرورش نیز کمکی نمیکند برلی تهیه انان .
خلاصه طوری می نوشتم که دلشون به رحم بیاد و یا به رگ غیرتشون بر بخوره ، خودمو دبیر شیمی دبیرستان جا میزدم ولی آدرس انبار دبیرستان را عامدانه ادرس خودم رو میدادم و قید میکردم که شماره تماس انبار و مسیول خدمات و نگهبانی و حراست انبار نیز نام پدرم را می نوشتم ، شماره تلفن نیز شماره خانه خودمان . البته شماره تماس مدرسه را هم مینوشتم . اما ان شماره ای که هنیشه قطع است را می نوشتم .
حدود هشتاد نامه به شرکت های مرتبط با تجهیزات شیمی هسته ای و مراکز علمی نوشتم ، و پس از شش ماه انقدر تجهیزات برایم ارسال شد که واقعا نمی دانستم با انان چه کنم .
آمبولانس نرسید و صدای جیغ از داخل خانه ی مادربزرگ برخواست . شیون بود و آه و ناله و داد و بیداد . به رسم جنوبی ها به وقت عزا ، کسی هل میکشید. دیگری دوید تا پرده ی سیاهی بر سر دری خانه بیاویزد . اما پس این اورژانس لعنتی چرا نیامد و نرسید به فریاد مان . من نیز سمت منزل و درب چوبی و زهوار در رفته و باز ، سپس حیاط و ایوان میدوم .
بی اختیار من نیز مانند زنان دیگر جیغ میکشم .
ناگهان:از داخل جمعیت کسی فریاد می کند
تو که همیشه ی خدا دیر می رسی ، پس دیگر برای چه این همه جیغ می کشی؟
فردای آن وداع ، در آرامستان ، قبر های جدیدی سنگ میشوند. بر مزار پر از گل های پر پر و خوش رنگ میشوند . آخ که بی شک این دلم برای مادربزرگ چه سخت تنگ میشود.
همه چیزدر نهایت, تمام میشود. ولی غصه ها ، نه . هرگز. غم مرگ عزیزان تمام شدنی نیست، کش می آید و کم کم باریک و کمرنگ میشوند. هر کدام آمده ایم تا برویم . عجل و لحظه ی پایان ،
گاهی کنار همین خیابان تمام می کند
گاه روی تختی که خوابیده ای.
زندگی هست دیگر
چه می شود گفت.
عمر است و شتابی دارد ، نقطه ی آغاز و پایانی دارد
چهار فصل تقویم ، نسیم و خوش بارانی دارد . فصل بلند و تب تند خورشید و خزانی دارد . سرمای تقدیر و سوز و گدازی دارد .
در همین افکارم ، با پرسشی بی جواب در پیکارم
پرسشی که شده در ناخودآگاهم مطرح
سرم درد گرفته سمت جنوب .
واقعا چرا؟ پس کجا ماند؟ چرا نیامد این آمبولانس
شاید میشد نجاتش داد . به لطف آنان آب حیاتش داد .
ناسلامتی قرار بود هفته نخست ماه مهر عقدکنانم باشد .
چه حیف ....
سوی خانه روانه
آن هم خسته و بی رمق در شبانه
چرا شهر تاریک است و بوی دود و صدای انفجار ، اینجا که یمن نیس!...
خبری از عبور و مرور های عادی نیست . چرا همگان میدوند در جهتی خلاف عقربه ها .
چشمانم می افتد به کنار
ای ولی بر من .
. کیوسک سبز تلفن را کجا میبری دخترجان ؟!.. این که گوشی موبایل همراه نیست ، که بتوانی همراه خودت حمل کنی ،
وای بر من
چه میکنی پسرجان ؟..
چراغ راهنمایی رانندگی را چرا بر پشت خود بسته ای !..
شرم را خورده ، حیا را قورت داده و شیشه پلیس را شکسته ای .
ای چشم سفید . چرا شال و روسری بر سرت نیست .
آهای با شمام
کیوسک را شیشه نوشابه نزنید ،
ای وای بر من ، آین نوشابه چرا آتش به دامن میزند....
این خودروی نیم سوخته چرا بر روی سقف پارک کرده است...
چرا اینچنین وسط جاده راه را بند کرده است
در عجبم . نکند من در کابوس اسیرم و خود نیز نمیدانم.
وای بر من ، آین پلیس به کجا چنین شتابان میرود،
عده ای نیز به دنبالش میدوند. پس چرا دیگران در تعقیب وی ، و او هست مشغول فرار .
همه چی وارونه است و یا خراب از قرار .
به گمانم گشته ام خول و یا میبینم سراب . لابد این از فرط غم عمیق فوت خانم بزرگ و شوک حاصل از مرگ عزیزان حاصل شده است
گشته ام خیالاتی و توهمات آشوب زده ای را من دچار .
به منزل میرسم . اول ماه مهر است و تمام .
گورش را گم کرد خورشید و گرمای تابستان .
رسید عاقبت با من همزمان ،
این فصل زرد بد یمن یعنی
خزان
خب بگویم برایتان من از کمی پیش تر .
به یاد دارم در سال پیش همین موقع بود
قرار بر برگزاری مجلس عقد و ازدواج بود در روز هفت از ماه هفت . اما ظاهرا نمیخواست اینچنین تقدیر . چون دو روز مانده به برپایی ازدواج .... به ناگهان ....
و ناگهان .....
آخ.... باز یادم آمد ، چه شبی بود. پر از اضطراب و التهاب . آن روز..... البته روز که نبود بلکه شب بود .
باران و چکه چکه از سقف می چکید و ظرف مسی سرجهیزیه مادرم زیر چکه های سقف لبریز آب گشته بود . با آنکه هوا سرد بود ولی عطشی سراپایم را گرفته بود ، تشنه بودم ، و خیس . البته باران شکل هاشور زدگی ها بر سقف میبارید و من آشوب زدگی را حس کرده بودم پیشاپیش از روبرو . گویی تاریخ تکرار میشد مو به مو . آن شب درونم فوران احساس بود ، درب را آرام بسته بودم چون گوش های مادرم حساس بود . کفش هایم را منظم جفت کرده بودم چون مادربزرگ وسواس بود . تقریبا سکوت داخل خانه رخنه کرده بود . آیینه ی جیوه پریده نگاهی به من ،سپس عشوه کرده بود . از لای درز باز درب و چارچوب اتاق کمی سکوت می وزید به اندرون. ظاهرا پیش از ورود من ، مرگ چون دزدی به خانه مان زده بود .
و من تا برسم _ که در خواب هم نمی رسم، یا که مثل همیشه دیر میرسم ، مرگ کارش را کرده بود و...
من ماتم برده بود ، چون روبرویم یک پدربزرگ بود که نبود .
یعنی چیزی هست که دیگر در جایش نیست.
پدر بزرگ در رخت خواب فوت کرده بود .
عجل و عزرائیل پدر بزرگ را شبانه برده بود .
مادربزرگ را اما خیرگی به برفک های تلویزیون ، نشسته بر نیمکت چوبی ، خوابش برده بود .
خب هرگز نگذاشتم تا بفهمد دلیل مرگ شوهرش را.
خب او بی آنکه بداند ، بی اختیار چهارپایه چوبی اش را رو در روی تلویزیون کشانده بود ، بی اطلاع از اینکه پایه اش را بر مسیر شلنگ اکسیژن گذاشته بود . بیچاره پدربزرگ از خفگی جان سپرده بود . خب زندگی است و هزار رنگ دارد .
چیزها را یک جور نمی برد
مثلن پدر بزرگ را یک جا نبرد و در بستر مرگ و آخرش هم با خفگی و کمبود اکسیژن برده بود به دیاری باقی. .
اما مادرم .....
( آن اواخر چون شکسته بود
عزرائیل با احتیاط ذره ذره برده بود
و برای شب آخر
اندازه اسمی ازش مانده بود در گوشه ی تخت بیمارستان
گفت : مگه نگفته بودی که هر شش ساعت یه دونه بخورم ؟
من نیز مجدد تاکید کرده بودم . ولی کمی بیشتر که توجه کرده بودم کاشف بعمل آورده بودم ظاهرا سو تفاهمی شده ، چون مادر اشتباهن شیاف را گفته بود . ولی من ..... قرص فشار را گفته بودم . طفلکی هر بار سر وقت یک شیاف خورده بود . از قضا بعد غذا هم خورده بود . اما خب زندگی است دیگر ، چه میتوان گفت.. .
چیزی نگویم بهتر است . مادر در همان لحظه آخر عزم کرده بود چیزی بگوید بر من ، ولی
چیزی نگفت ، چون عجل مهلت نداد و عمرش ربود
شاید عزرائیل هم بودش عجول.
شایدم عزرائیل نمیدانست که آن سال قرار ازدواجم را با مرگ مادر ، از میان برده بود . و خواستگارم را گرد غبار مرگ مادر و محو در سکوت ، باد برد. مرا به کلی از یاد برد . به گمانم سر خور بود بیشرف .
از آن پس
عکس مادر با روبان سیاه گوشه ی تابلو خاک خورد. خب چرا سرتان را درد آورده ام. از همان روز نخست ، من شانس و اقبالم خوب نبود.
رنگ رخسار روزگارم هم کبود . تقدیر بخت و اقبالم را ربود . خواستگاری بهر من ، در نزدیکای این دیار که نبود . مگر مسافری می آمد و بخت و اقبال خوشی می آورد. حتی در بچگی
روزی بر سر کلاس درس و زمان امتحان پرسش های شفاهی و سخت ، چقدر در دلم دعا خوانده بودم که اسمم را نخواند دبیر تندخو و تلخ .
عاقبت اسم دیگری را دیده بود ، او را بهر پاسخگویی بر سر تخته تابلو برده بود . ولی او به محض دهان گشودن و گفتن پاسخ و جواب ، طبق معمول ، دچار لوکنت و جود گشته بود .
ای لعنت بر این اقبال بد و بخت .
معلم منصرف گشته بود، درون دفتر نمره گشته بود چشمش به اسم من بخت برگشته خورده بود و خطاب به دانش آموز پای تخته تابلو گفته بود:
به زحمتش نمی ارزد ،
همانجا خطش زد
و بجایش مرا پای تخته برده بود )
زندگی هست دیگر
چه می شود گفت....
خب سال دیگر اگر خواستگاری گیرم آمد ، دیگر اصرار نمیکنم هفتم ماه هفت باشد روز جشن.
چون به گمانم برایم خوش یمن نبوده و نکرده روبه من شانس و اقبال و بخت .
در ضمن شما هم دعوتید. نگران نباشید ،خطری ندارم من . خواستگار های قبلی سرخور بودند و بس .
خب زندگی است دیگر
چه می توان گفت.....
راستی شما برادر یا پسرعمو یا پسر خاله ای از شهر دور ندارید ؟.. . من در مسیر ازدواج هستم سر سخت و صبور . اما لعنت به این عزرائیل و قبور .
جوانی ام آرام آرام گشته محو در عبور . و من نیز عزادار و سیاه پوش در سکوت . . خب دیگر کسی نمانده تا اینبار در ماه مهر و روز هفت ، بخواهد بمیرد ، پیش از این همگی مرده اند.
خواستگار باید مصر باشد و سر تق . نه اینکه توان چند سال انتظار را نداشته باشد و منصرف شود . آخرش میکنم دق. پس چرا تن نمیکنم سفیدی رخت عروس . پسر خوب و پولدار که اهل شهر های دور باشد و خوشگل، کمی هم سرتق و سرسخت سراغ ندارید که باشد دم بخت ؟...
البته جهیزیه هم ندارم ، خب این که نیست مشکل.
خب زندگی است دیگر ، چه می توان گفت.....