爱情故事

Novels and short story _ long story _ 爱情故事

爱情故事

Novels and short story _ long story _ 爱情故事

爱情故事

爱情故事
رمان بالای هجده سال
رمان سانسور نشده
رمان ممنوعه
رمان عاشقانه
رمان اندروید
رمان موبایل
رمان مجازی

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

۱ مطلب در نوامبر ۲۰۲۵ ثبت شده است

سانتریفیوژ در زیز زمین خانه شان انرژی هسته ای و .........  

 


    داستان کوتاه 

 

توی اتاق خوابم داشتم مخفیانه یه کارایی میکردم ، بعد از بستری شدن مادرم در اسایشگاه روحی فضا برای من توی خونه بازتر شده بود و خب دیگه مادری نبود که به بهانه ی جارو زدن هر هفته  جمعه ها زیر تخت خوابم رو چک کنه .     ولی من اون موقع توی سن رشد بودم و قد کشیده بودم ، دیگه برام سخت بود زیر تخت خواب به ازمایشات شیمی خودم ادامه بدم ، اللخصوص که پروژه ی جدیدم  واقعا  گامی رو به جلو محسوب میشد و حتی برخلاف سابق  انجام اونو از همه مخفی نگه داشته بودم ،  من داشتم نیترو گیلیسیرین می ساختم .   ماده ای به شدت  قابل انفجار و قدرت فراوان .      جا واسه انجام امور زیر تخت خواب قدیمی  تنگ بود و منم به انباری خونه  نقل مکان کردم ، جعبه کوچیکی که سابق جعبه چرخ خیاطی مادربزرگم  محسوب میشد رو  برداشتم و بردم کنج پنهان انباری  و پشت خرت پرت های قدیمی  قائم کردم ،   خب بعد مدتی  پدرم  با شک نگاهی به تلویزیون ، بعد رادیو و بعد دستگاه لحیم کاری  انداخت ، و از بالای عینک  نگاهی مشکوک به من و سپس نگاهی به درب انبار دوخت ،  پرسید ازم که   ؛    هیچ میپرسی حال مادرت چطوره؟ هیچ معلوم هست تمرکز و هوش حواست کجاست ؟...  داری باز چه دسته گلی آب میدی ؟  دیگه  ۱۳ سالت شده   ، کمی .... کمی..... 
اون نمیدونست که  جمله ی خودشو چطور تموم کنه ،  چون   نه میتونست بگه که    کمی بفکر درس مشقت باش 
   چون بالاتر از نمره ۲۰  نمره ی دیگری نبود تا من محکوم به تنبلی بشم . و منم کمتر از بیست  به خونه نمیاوردم هرگز ‌   
نه می تونست بگه که   کمی  عاقل شو 
چون واقعا بزرگتر از سن و سالم  رفتار میکردم . 
 خلاصه  اون  چند باری    تکرار  کرد که ؛   دیگه ۱۳ سالت شده ، کمی.....      کمی.....
من هم چشمام به لحظات دوخته شده بود و به کلام پدرم   و می خواستم ببینم  ادامه  چه خواهد  گفت  که اون   منصرف شد و گفت ؛   

 کمی ... کمی صدای  رادیو رو  زیاد کن ببینیم چی میگه ؟... 

 

رادیو راجع به  انتخابات  ریاست جمهوری   حرف میزد و میگفت که  رقابت اصلی بین رفسنجانی و  محمود احمدی نژاد  هست ...‌‌ 
بعدشم موج رو تغییر داد و دنبال  موج  رادیوفردا  گشت ....    و سپس پرسید :      ببینم نکنه بازم این رادیو رو دستکاری کردی و یهش چیزی اضافه و یا کم کردی!؟...   چون  صدای موج بیسیم مامور سر چهار راه داخلش شنیده میشه .... .
اون حق داشت ،  کار خودم بودم ،    سریع با لحن نادم و پشیمان گفتم :   خب من فقط می خواستم  گیرندگی رادیو توی موج اف -ام و  آ-ام   رو به مدار سوم تقویت کنم ، هیچ نفهمیدم چرا بعد از لحیم کاری  یهو چنین شد و  بین موج های کوتاه و بلند    یهو واسه خودش  یهویی  بیسیم پلیس رو هم میگیره یهویی‌....
پدر نگاهی زیر چشمی کرد و لبخندش رو پنهون کرد و سعی داشت اخم کنه و کمی سرزنش کنه منو ، که نتونست و خنده ای زیرکانه ماسیده شد به چهره اش .... 
گفت :   پس  همش  یهویی شد،.؟..  یهویی اومدی یه کاری کنی ولی یهویی یه چیز دیگه حاصل شد .  اون هم یهویی .  .   
فرداش موقع خروج از خونه  نگاهی به من انداخت و نگاهی به درب انباری ،  کمی سکوت کرد و بعد نگاهی به روی طاقچه و رادیو کهنه انداخت و گفت :  ببین پسرم من میرم آسایشگاه مادرت رو ترخیص کنم ، تو هم خونه رو تمیز کن ، و یه کاری کن تا لحظه ی ورود  با مشاهده ی نظم و انضباط و تمیزگی خانه    مادرت خوشحال بشه .     ضمنن  جان تو و جان تلویزیون ، مبادا اینم مثل رادیو کنی .  از الان گفته باشمااا ...    من دارم میرم ، ببینم چه گلی به سر خودت میزنی ، حسابی خونه رو به رنگ و لعاب بیار ،  و لحظه ی ورود  حتما  بیا جلو و به مادرت خوش امد بگو ،    یه کتاب هم دست بگیر   مثلا سخت درگیر امتحانات هستی ، چون هربار رفتم عیادت مادرت   اون پرسید  پس  تو کجایی و چرا نیومدی ببینیش  و منم الکی گفتم سخت مشغول و درگیر  مرور کتاب هات هستی و توی فرجه ی امتحانات ...  دیگه سفارش نکنم ‌...


پدر رفت و من نیز  به انبار رفتم  تا باقی ازمایش شیمی رو انجام بدم  ،  و واقعا زمان از دستم در رفت و لحظه ای بطور تصادفی مواد شیمی با  انبر فلزی برخورد کردن  ،  واکنش نشون دادن و بخاری سمی و خطر ناک بلند شد ، سریع انبار رو ترک کردم ، دود و بخار شدید تر میشد ، میدونستم که هر لحظه ممکنه آتیش و انفجار رخ بده ، ولی  از طرفی  من کلی  سدیم  روی میز توی انبار داشتم  ،  با این حال که میدونستم سدیم بخودی خود خطر ناک نیست  اما  باعث شده بود که نتونم با یه سطل آب  به بحران خاتمه بدم ، چون یک سطل اب واکنش شیمیایی رخ داده رو خنثی میکرد ولی یقینن اب روی سدیم می ریخت و اون وقت سبب واکنش شدیدتری در تیکه های سدیم میشد  و اون دیگه  اتشسوزی نبود  بلکه  انفجار رخ میداد ،  توی  همین افکار بودم که صدای بسته شدن درب خونه رو شنیدم ،  نیتراکلیسیرین  از دود نارنجی اولیه به جوشش ثانویه و همجوشی رسیده بود و بخار غلیظ سفید رنگی حاصل شده بود  و جرقه های ریز و زیبایی درون اون دود غلیظ و سفید قابل رویت بود ،  که پشت سرم  سایه ی مادر و پدرم رو دیدم ، سریع درب انباری رو بستم    پدر با دستپاچگی  سطل اب رو برداشت و من هم طبق برنامه کتابی دستم گرفتم و رفتم جلو پیشواز مادرم  و سعی کردم زاویه دید مادر رو بسمت دیگر حیاط تغییر جهت بدم    و از شکوفه ی انار جای مونده روی شاخه درخت  و یا لانه ی پرنده های قمری بالای پیچک یاس و اقاقی گفتم  و حتی تکه ابر  در حال گذر در اسمان و   هم زمان که تلاش بی وقفه ای برای پرت کردن حواسش رو پی گرفته بودم   ولی انگار شک کرده بود و همش نیم نگاهی به درب انباری داشت ، همین حین  دیدم پدر برای چندمین بار با هیجان و سراسیمگی میاد و سطل سطل آب بر میداره از توی حوض و میره سمت انبار ،   و ناگهان  یاد  سدیوم ها افتادم و  لحظه ای عبور پدر از کنارم   اونو متوقف کردم ،  به پدر گفتم :  نه....   اتش کنترل شده بهتره یا انفجار سه مرحله ای ؟...   ، پدرم متوجه ی اهمیت پرسش من نشد ،  پس سراسیمه و هیجان زده  افتان و خیزان از حوض اب برداشت و رفت سمت انبار ،  
   خب من سه تکه سدیم توی اون جعبه خیاطی داشتم  که یقینن جداگانه و با تاخیر کوتاه صدم ثانیه ای  عمل خواهند کرد ،   چون پدر آب ریخته سمت جعبه ی خیاطی ، و اونها فقط با  تماس مایعات  واکنش شیمیایی نشون میدن    ، لحظاتی بعد من همچنان  لبخندی احمقانه به چهره داشتم و مادرم چشماش درشت و متعجب و حیران مونده بود که چرا از انبار  دود سفید رنگی بلند شده و  چرا پدر سطل رو آب میکنه ،   من جلو رفتم و وانمود کردم  چیزی نیست ،  الان تموم میشه ، اخ من سخت درگیر امتحانات بودم و نشد که.....
صدای پاشیدن آب همانا و  صدای انفجار تکه های سدیم همان . .  با اینکه انفجارهای وحشتناک و قوی ای بودن  ولی باز  قدرت تخریب بالایی نداشتن    و اسیبی به انبار نرسید  ،   البته منظورم این هست که غیر از درب چوبی که از چهارچوب کنده شده بود ، و سقف انبار که از قبل فرسوده بودش ، دیگه اتفاق خاصی نیفتاد و دیوارها  پابرجا موندن ،   ما هم مدتی بعد سقف جدیدی برای انبار درست کردیم و درب رو دیگه نزاشتیم  چون  اینطوری لااقل  معلوم میشد که اگر من رفتم داخل  انبار  مشغول چه کاری هستم ‌.... ..
من هم مدتی  هیچ کار دیگری نکردم ،  تقریبا تا اخرین امتحان ثلث اول  هیچ پروژه ای رو شروع نکردم ،   من بیشتر  محو مطالعه و ساز و کار   راکتور اتمی  شده بودم  ، اون قدر از معلم شیمی مدرسه  سوال پرسیده بودم که اگر جایی منو میدید  راه خودشو کج میکرد  ،  حسابی کلافه شده بود از دستم .  این درحالی بود که من حتی دانش اموزش نبودم   ولی میرفتم سر کلاسش مینشستم . 

ماجرای اصلی و تموم اتفاقاتی که  کل کشور رو تحت تاثیر قرار داد و به گوش همه رسید و عده ای خندیدند  و حرف رییس جمهور رو مسخره کردن   و خیال کردن که داره  اغراق میکنه و خالی میبنده  ،  همه و همه  از همون مقطع شروع شد ،   
   من که برام فرقی نداشت  رییس جمهور کی باشه ،  ولی هرچی بود   کمو بیش  می شنیدم و دیده بودم توی اخبار  که محمود احمدی نژاد  رییس جمهور شده ،  خب طبعا به من و پروژه ی جدیدم  بی ارتباط  بود  ، ولی سیر اتفاقات  طوری جلو رفت که ما رو به هم گره زد . 
الان میگم ماجرا چی بود .

خلاصه میکنم براتون  ،  من طی اون سال و سال بعد و سال بعدتر   تمام و کمال سرگرم تهیه سخت افزار و وسایل مورد نیاز برای پروژه ی جدیدم بودم .     کمی بلند پروازانه بود . خودمم میدونم .  ولی وقتی که روی کاغذ بیاری  برات خیلی ساده و قابل فهم و دسترس  میشه ،   من چهار تا  عنصر و ماده شیمیایی به شدت کمیاب نیاز داشتم ،  به چند تا  قطعه و دستگاه نیاز داشتم که هیچ کجای دنیا  نمیفروشند ، چون مصرف عمومی نداره ، من قادر به ساختش نبودم  پس  با  سربرگ مخصوص دبیرستان  و یک مهر جعلی  با  اسم مدیر دبیرستان و مهر تایید جعلی و فتوشاپ مدیر مسیول اموزش پرورش ناحیه و منطقه شهرمون    کلی نامه نگاری کردم با  دانشکده صنعتی شریف ، دانشکده فنی مهندسی شیراز ،  با دانشگاه بین المللی قزوین ، با ... با....    عنوان تمام نامه ها این بود که ما  مدرسه ای دولتی و تقریبا  فاقد امکانات مناسب فنی و تخصصی در زمینه ی آزمایشگاه شیمی هستیم ،  درحالیکه  بالاترین رتبه های کنکور شیمی  مربوط به دانش اموزان و فارغ تحصیلان دبیرستان ما میشه  ولی حتی  ماکت و یا قطعات کهنه و قدیمی و فاقد کاربرد عملیاتی رو هم نداریم تا به دانش اموزان نشان بدهیم که وقتی میگوییم   دستگاه  ایزوتوپ‌  هسته ای ، یا  سانتریفیوژ    منظورمان  چیست .  
 
  ما حتی تصویر مناسبی از تجهیزات  شیمی هسته ای در دسترس نداریم تا لااقل عکس دستگاه ها را نشان دهیم به دانش اموزان ، و چون این سطح از دانش  جزو  جزوات ضروری گنجانده شده در درس شیمی انان نیست  پس اموزش پرورش نیز  کمکی نمیکند برلی تهیه انان .  


خلاصه  طوری می نوشتم که دلشون به رحم بیاد و یا به رگ غیرتشون بر بخوره ،   خودمو  دبیر شیمی دبیرستان جا میزدم  ولی آدرس انبار دبیرستان را  عامدانه  ادرس  خودم رو میدادم و قید میکردم که شماره تماس انبار و مسیول خدمات و نگهبانی و حراست انبار نیز   نام پدرم را می نوشتم ، شماره تلفن نیز شماره خانه خودمان .   البته شماره تماس مدرسه را هم مینوشتم .    اما ان شماره ای که هنیشه قطع است را می نوشتم .   

حدود هشتاد نامه به شرکت های مرتبط با تجهیزات شیمی هسته ای  و مراکز علمی نوشتم ،  و پس از شش ماه  انقدر تجهیزات برایم ارسال شد که واقعا نمی دانستم  با انان چه کنم . 

۲ نظر ۲۴ نوامبر ۲۵ ، ۰۲:۳۳
قصه شب